«پایان ماموریت بسیجی شهادت است»

0
44

شهید «سیدمصطفی صدرزاده» در تاریخ 19 شهریور سال 1395 در شهرستان شوشتر استان خوزستان متولد شد. پدر او پاسدار و جانباز جنگ تحمیلی و مادرش از سلسله جلیله سادات است. مادرش او را از کودکی نذر حضرت عباس(ع) کرده بود. سیدمصطفی یازده ساله بود که با خانواده به مازندران و سپس در سیزده سالگی به شهرستان شهریار در حومه تهران آمدند. نوجوانی سیدمصطفی در مسجد و هیئت محله سپری می‌شد و او همزمان با ورود به حوزه علمیه و فراگیری دروس حوزوی، کار فرهنگی در بسیج و مسجد را رها نکرد. با ورود به دوره جوانی حس کرد که دروس حوزه برای رسیدن به اهدافش به او کمکی نمی‌کند، حوزه علمیه را رها کرد و وارد رشته ادیان و عرفان دانشگاه شد. سیدمصطفی فرمانده پایگاه نوجوانان مسجد شده بود و در محلات دورافتاده شهریار نوجوانان را به مسجد جذب می‌کرد. برایش اهمیتی نداشت که محله دورافتاده است یا بچه‌ها سطح اقتصادی و اجتتماعی پایینی دارند. می‌گفت نتیجه کار دست خداست و ما فقط باید تلاش کنیم. همان هم شد و تعداد زیادی از نوجوانانی که با اصرار سیدمصطفی در مسجد مانده بودند امروز جوانان تحصیل‌کرده و موفقی شده‌اند. مادران آن منطقه می‌گویند مدیون او هستیم که فرزندانمان را بسیجی کرده است ولی وقتی این حرف به گوشش رسیده ناراحت شده و گفته اینها همه کار خداست و من کاری نکردم.

همسرش فرمانده پایگاه خواهران همان مسجد بوده و شرط ازدواجشان اینکه تا آخر همسنگر هم باشند. با تحصیل و شغل همسرش هیچ مخالفتی نداشت و خودش با اصرار میخواسته همسرش ادامه تحصیل دهد. برای اینکه به سوریه برود به مزار شهدای اندیشه رفت و شهدای گمنام را قسم داد که راه را برایش باز کنند. شهدا هم حاجت مصطفی را دادند و راه را برای رفتن به سوریه برایش باز کردند. چون متاهل بود و اجازه اعزام نمی‌دادند به عنوان تبعه افغانستان به عراق و سپس سوریه رفت. ابتدا مربی تک‌تیرانداز بود و بعد فرمانده گردان عمار لشگر فاطمیون شد. حالا دیگر سیدمصطفی را به نام جهادی «سیدابراهیم» می‌شناسند. فرمانده‌ای ایرانی که توانسته بود جای خود را در دل رزمنده‌های فاطمیون افغانستانی باز کند. البته محبوبیت او منحصر در فاطمیون نبود و فرمانده کل سپاه قدس یعنی حاج قاسم سلیمانی هم می‌گوید که عاشق این جوان نحیف تو دل برو بوده است.

وقتی جانشینی کل لشکر را به او پیشنهاد دادند نپذیرفت و گفت که می‌خواهم وسط میدان نوکری کنم. چندین بار مجروح شده بود و جای سالم در بدن کم داشت. به علاوه اینکه ضربات و جراحات فتنه هم بر تنش بود و او را مقاوم کرده بود. از سوریه پیگیر تربیت دخترش بود و تاکید داشت قرآن را حفظ کند. دو وصیت‌نامه نوشته است که یکی خطاب به خانواده و دیگری خطاب به دوستان و همرزمانش است. در وصیت‌نامه‌اش می‌گوید افتخارش عضویت در بسیج و محبت رهبر انقلاب است که خدا در دلش انداخته است. به خانواده وصیت کرده است که به طعنه‌ها اهمیت ندهند و بدانند که به راهی که رفته یقین داشته است. توصیه‌اش به دوستانش این بود که در کار فرهنگی اول باید با «خود» بجنگید و بدانید هر وقت دورتان شلوغ شد تازه اول مبارزه است و خودسازی باید دغدغه اصلی شما باشد. زمانی که نوجوان بود در خواب دیده بود که از مسجدی که در آن فعالیت می کرد شهید آورده بودند و از این مسجد نوری به سمت آسمان بلند می شود.

روز قبل از شهادتش به همرزمانش گفته بود که فردا با یک تیر به شهادت می‌رسم. همان هم شد و ظهر روز تاسوعا با شلیک تک‌تیرانداز داعشی در حلب سوریه به شهادت رسید و شد اولین شهید مسجدی که در خواب دیده بود. این صحنه آخر زندگی «سیدمصطفی صدرزاده» یا «سیدابراهیم» بود که همیشه می‌گفت «پایان ماموریت بسیجی شهادت است»

بدون دیدگاه

دیدگاه خود را منتشر نمایید