گفتوگو با دکتر محمدباقر ذوالقدر

با توجه به سوابق مبارزاتی شما قبل از انقلاب، نحوه حضور استاد در مبارزات به چه شکلی بود و شما چگونه با تفکرات ایشان آشنا شدید؟

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین. آغاز آشنایی ما با مرحوم حضرت استاد حسینی به دهه 50 برمی‌گردد. سال 1354 بود که ما با ایشان آشنا شدیم و زمینه آشنایی را هم یکی از طلبه‌های همشهری ما فراهم کردند. بنده سال 1353 وارد دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران شدم. دانشگاه تهران فضایی فکری و سیاسی بسیار مغشوشی داشت. بعد از دانشکده فنی که سیاسی‌ترین دانشکده دانشگاه تهران به حساب می‌آمد، دانشکده اقتصاد بود که محیطش نیز جدای از محیط عمومی دانشگاه بود. یک جنگ ایدئولوژیک تمام‌عیار بین نیروهای مسلمان و مذهبی با کمونیست‌ها برقرار بود. ما وارد چنین فضایی شدیم. قبل از ورود به دانشگاه با مباحث سیاسی- اعتقادی دمخور بودم و یک دانشجوی بسیط بدون سابقه فکری و ایدئولوژیک نبودم. البته تا قبل از دانشگاه، فضای فکری ما درگیری با کمونیست‌ها نبود، اما در دانشگاه بین نیروهای مذهبی و کمونیستی درگیری و تعارض بود. این فضا خیلی برای ما انگیزه ایجاد کرد که به مباحث فکری و اعتقادی اسلام عمیق‌تر توجه کنیم.

ما با اینها روزانه درگیر بحث بودیم؛ چه در فضای عمومی دانشجویی، چه در مباحثات درون کلاس با اساتید. آنجا بعضاً اساتیدی بودند که آشکارا گرایش‌های کمونیستی داشتند. فرض کنید کسی مثل دکتر فرهاد نعمانی که فکر می‌کنم بعد از انقلاب هم در خارج از کشور به فدائیان خلق پیوست، یکی از اساتید دانشکده اقتصاد بود که نظام‌های اقتصادی را درس می‌داد. ما با این فرد ساعت‌ها مذاکره و مباحثه علمی روی مباحث فکری داشتیم که بحث تضاد دیالکتیکی بود. ایشان در آن جزوه درسی‌اش فلسفه تاریخ مارکس را بدون این که اسم مارکس را بیاورد، مطرح می‌کرد. کلاس درسش در واقع آموزش اندیشه‌های مارکسیستی بود؛ یا مثلاً دکتر تمدن جهرمی از سابقین حزب توده بود ولی جزو کسانی بود که بعداً به رژیم پیوست. غیر از این محیط، محیط دانشجویی هم باز به همین ترتیب بود. اینقدر تعارض شدید بود که دانشجوها دو تا کتابخانه داشتند. یکی «کتابخانه دانشجویی» بود که آن را کمونیست‌ها اداره می‌کردند و همه کتاب‌های آنجا رسماً و آشکارا کتاب‌های کمونیستی بود و یک کتابخانه را هم مذهبی‌ها و بچه‌های مسلمان و متدین اداره می‌کردند که اسمش «کتابکده اسلامی» بود.

در چنین فضایی نیاز زیادی بود که با مبنای اندیشه اسلامی، ارتباط فکری گرفته شود. به اتصال با این محافل بسیار علاقه‌مند بودم. در تهران با شهید مطهری و شهید بهشتی ارتباط برقرار کردیم و بعد از چند صباحی در جلساتی که شهید مطهری در منزل خودشان برگزار می‌کرد، شرکت کردیم. فکر کنم چهارشنبه بود که بعد از غروب، ایشان نماز را می‌خواند و کلاسی را شروع می‌کرد. شب‌های دوشنبه بود که خدمت شهید بهشتی می‌رسیدیم که ایشان هم باز روی همین مباحث «شناخت» بحث می‌کرد و آنجا هم باز نظریات مارکسیستی بود. این دو تا جلسه بود ولی این کفایت نمی‌کرد. ما فکر می‌کردیم نیاز بیشتری به کار فکری هست تا در این محیطی که در دانشکده با آن مواجه بودیم و در آن تعارض فکری که آنجا وجود داشت، بتوانیم اثرگذار باشیم. لذا با آن طلبه‌ای از همشهریان ما که در قم بود تماس گرفتیم و ایشان ما را به سمت مرحوم استاد حسینی هدایت کرد. من و جمع محدودی از دوستان و همفکرانی که در تهران با هم آشنایی داشتیم، خدمت ایشان می‌رفتیم. از آن به بعد معمولاً پنجشنبه و جمعه‌ها بود که ما قم بودیم و ایشان با ما بحث‌های منظمی را شروع کردند. در ابتدا با آن مبنای خاصی که خود ایشان داشتند، مباحث اعتقادی بود و بعد به اعتبار این که من دانشکده اقتصاد بودم، ایشان بحث مستقلی را روی مباحث اقتصادی گذاشتند.

این ارتباط از چه سالی شروع شد؟

از سال 54 تا زمان انقلاب. بعد از انقلاب را عرض خواهم کرد. این زمینه ارتباط ما با ایشان شد. من در آن مقطع گمشده خودم را در ایشان یافتم، آن هم در آن فضای خیلی سخت و بحرانی دهه 50 که بن‌بست فکری بعد از انحراف مجاهدین خلق اتفاق افتاده بود. در آن شرایط برای نیروهای انقلابی مذهبی اینها به عنوان یک اسطوره مطرح بودند و شاید همه نیروهای انقلابی و بچه‌های مذهبی و متدین آرزو داشتند که به مجاهدین خلق وصل بشوند. این سازمان به یکباره در سال 54 تغییر ایدئولوژی داد و رسماً ایدئولوژی مارکسیسم را انتخاب کرد، بیانیه‌ای دادند و در آنجا اظهار کردند که ما از اسلام عبور کردیم و مارکسیسم ایدئولوژی رسمی ما است.

خب من از اوایل، شاید مثلاً از سال 52 یک ارتباطی با این سازمان داشتم. بعد از این که دیپلم گرفتم، یک سالی را در اصفهان بودم که بعداً تغییر رشته دادم و به دانشگاه تهران آمدم. در این یک سال از طریق یکی از دوستان در اصفهان به سازمان مجاهدین خلق وصل شدم. لذا با اندیشه‌های اینها آشنا بودم. نیروهای انقلابی دیگر غیر از سازمان مجاهدین خلق هم به دلیل فشار ساواک و رژیم متلاشی شده بودند. به دنبال وضعی که در آن سال‌ها بخصوص نیمه اول دهه 50 اتفاق افتاده بود، ما بشدت احساس نیاز می‌کردیم که باید دستمان را به مستمسکی برسانیم و هم خودمان و هم کسانی را که تحت تأثیر فکری ما بودند، نجات بدهیم. لذا ارتباط با استاد حسینی برای ما خیلی تعیین‌کننده بود. ایشان کار را با یک روش کاملاً مبنایی از آن مقدمات آغاز کرد. مرحوم آقای حسینی در واقع به دلیل این که در نجف شاگرد امام و شاگرد افراد نزدیک به امام مثل آیت‌الله راستی و آیت‌الله مدنی بودند، ایشان از آبشخور اندیشه امام سیراب شده بودند. لذا نگاه حکومتی ایشان متأثر از طرز فکر امام بود که بعداً در ولایت فقیه منعکس شد. ارتباط ما با ایشان در آن مقطع حقیقتاً ما را از آن بحران نجات داد که اگر این نبود، معلوم نبود سرنوشت ما چه می‌شد. بعد از انحراف مجاهدین خلق و تغییر ایدئولوژی گروه‌های دیگری که به نوعی با سازمان مجاهدین خلق ارتباط داشتند، اینها یک هویت جدیدی پیدا کردند. یکی از آنها «منصورون» بود که من در واقع بعد از انحراف مجاهدین خلق با گروه منصورون ارتباط پیدا کردم. ارتباط با جناب استاد سیدمنیرالدین حسینی هم از این حیث برای ما کارساز بود که ارتباط‌مان با این گروه‌ها به انحراف منجر نشد.

این ارتباط با ایشان تا چه موقع ادامه پیدا کرد؟

دو سالی بود که ایشان سه ماه تابستان را به دماوند می‌رفت و آنجا یک جمعی از رفقا حضور داشتند که بعداً همین شاید اساس فرهنگستان علوم اسلامی بعد از انقلاب شد و مباحث اساسی به صورت منظم‌تر در آنجا پیگیری شد.

بعد از حضور امام و پیروزی انقلاب، ایشان به عنوان عضو مجلس خبرگان قانون اساسی در مجلس حضور پیدا کرد و من به دلیل اشتغالات دیگری که به دلیل ارتباطم با منصورون در حوزه مباحث انقلاب داشتم، کمتر فراغت پیدا می‌کردم که با آقای حسینی ارتباط داشته باشم؛ ولی درخصوص قانون اساسی بخصوص روی اصل ولایت فقیه من شهادت می‌دهم که نقش تعیین‌کننده در جا انداختن این اصل قانون اساسی مربوط به آقای حسینی است. ایشان روی این بحث خیلی زحمت کشیدند، در تدوینش، در دفاع از آن و جا انداختنش، تلاشی که برای متقاعد کردن سایر اعضای خبرگان کردند تا به این اصل رأی بدهند. در آن مقطع ایشان جلساتی را در منزلی در خیابان شاپور سابق تهران داشت. مدت نسبتاً طولانی منزل مرحوم آقای حاج‌ طرخانی مستقر شد و مباحثی غیر از مباحث دیگری که ما خدمتش می‌رسیدیم و بحث‌های مربوط به قانون اساسی را آنجا تعقیب می‌کردند.

ما دیگر الان در سازمان مجاهدین انقلاب بودیم که متشکل از تعدادی از گروه‌های انقلابی قبل از انقلاب بود که بعد از انقلاب متشکل شدند. روی این بحث ولایت فقیه یک کار مشترکی انجام گرفت که به واسطه ایشان، اندیشه‌هایی که در مجاهدین انقلاب تنظیم می‌شد در مجلس خبرگان مطرح شد و بحمدالله به نتیجه رسید. یادم هست در جلسه‌ای خودم حضور داشتم و مرحوم شهید هاشمی‌نژاد نماینده مردم مشهد از مجلس خبرگان قانون اساسی حضور داشت. آقای حسینی در همان منزل بحث‌های خیلی تند و حسابی بر سر همین اصل با ایشان داشت و تبعاً ایشان هم همراه بودند و برای دفاع از این اصل همراه شدند تا این اصل به صورت یکپارچه در مجلس خبرگان پذیرفته شد و به نظرم یکی از برجسته‌ترین اصول قانون اساسی هست که باید گفت نقش مرحوم آقای حسینی هم در تدوینش، هم تنظیمش و هم جا انداختنش و نهایتاً تصویب این بند تعیین‌کننده بود. بعد از انقلاب آن فرهنگستان علوم اسلامی درست شد. ایشان بعد از انقلاب آن ظرفیت فکری‌اش را در حد یک مؤسسه تعیین‌کننده به نام فرهنگستان توسعه داد. من دیگر خیلی فرصت نکردم که به صورت منظم در آن مباحث حضور داشته باشم ولی گاه و بی‌گاه خدمت ایشان می‌رسیدیم و از نتیجه کارها مطلع می‌شدیم. البته در یک مقطع یک هفته‌ای، من از کارهای تهران جدا شدم و به همین محل فرهنگستان در قم رفتم و شبانه‌روز آنجا بودم و یک بار همه مباحثی را که طی مدتی آنجا جمع‌بندی شده بود، مرور کردیم؛ ولی فرصت این که بتوانم تمام‌وقت در اختیار ایشان بحث‌ها را ادامه بدهم، پدید نیامد. این هم به من خیلی کمک کرد تا باز یک بار دیگر اندیشه‌های خودمان را تنظیم کنیم. ارتباط با منصورون هم یکی از فرازهای مهمی است که از قبل رابطه ما با ایشان حاصل شد.

ارتباط استاد با شما و گروههای مبارزاتی در زمان انقلاب چه تأثیری بر روند مبارزات داشت؟

خب من هم بعد از مجاهدین خلق مترصد بودم که بتوانیم این جریان‌های مذهبی و اسلامی را که وجود دارند شناسایی کنیم، آنها را پیدا کنیم و احیاناً سر و سامان بدهیم. در آن فضای رعب و یأسی که بعد از سرکوب ساواک در نیروهای انقلابی و گروه‌های مسلح ایجاد شده بود و بعد از انحراف مجاهدین خلق یک چنین طلبی وجود داشت که ارتباط برقرار شد.

قصه ارتباط ما به گروه منصورون هم جالب است. این طور اتفاق افتاد که ما در بحث‌هایی که با مرحوم آقای حسینی داشتیم، وارد مباحث خاص حوزه و طلبگی نشدیم. برای کار روی مسائل دینی و متون دینی، از حاشیه مباحث یک بحثی را روی «روش اجتهاد» داشتند که خود این هم در آن مقطع خیلی تعیین‌کننده بود؛ چون اندیشه‌های التقاطی اساساً مباحث اجتهادی را برنمی‌تافتند. آنها یک روش دیگری برای فهم مسائل دینی داشتند. روش‌هایی که مجاهدین خلق یا گروه‌های التقاطی دیگر عمل می‌کردند، این بود که قرآن را باز می‌کردند و بر اساس همان نگاه‌های بسیار سطحی استنباط‌هایی می‌کردند و این را مبنای عمل قرار می‌دادند. ایشان یک بحث خیلی خوب و جالب و عمیقی را روی اجتهاد برای ما داشتند که من مجموعه مطالب ایشان را تقریر کردم. عنوانش هم «متد اجتهاد، مبنایی برای روش‌شناسی فهم مسائل دینی» بود. همین مبنا هم برای این بود که بتوانیم دوستانی را که با ما ارتباط داشتند و تا حدودی تحت تأثیر فکری ما بودند، متقاعد کنیم که این روش درست است، نه روش‌هایی که از سوی گروه‌های التقاطی یا جریان‌های روشنفکری دینی در آن مقطع مطرح می‌شد. این می‌تواند جایگزین خوبی برای میراث مرحوم شریعتی یا مطالبی که از مجاهدین خلق باقی مانده بود یا شیوه‌هایی که نهضت آزادی و ملی‌مذهبی‌ها ترویج می‌کردند، باشد.

در محفل‌های مختلفی که حضور پیدا می‌کردیم، از این اندیشه دفاع می‌کردیم و نسخه‌ای از این نوشته را که مربوط به اجتهاد بود و البته هیچ طبقه‌بندی محرمانه‌ای هم نداشت، مطرح می‌کردیم. یک بحث کاملاً استدلالی روی روش اجتهاد بود. روزی برادری که در جلسات بحث ما شرکت می‌کرد، به من گفت که یک فردی هست که یکی از مبارزینی که با او مرتبط بوده او را گم کرده، او احتمال می‌دهد که شما به او دسترسی داشته باشید و می‌خواهد با شما ملاقات کند. گفتم این فرد کی هست؟ ایشان به دلیل آن فضای خاصی که در آن شرایط بود، اسم و مشخصاتی نگفتند. من مخالفت نکردم. ایشان در قم با یک برادری قراری گذاشت که ما را به او وصل کرد. او هم مقدمه‌ای را فراهم کرد که مثلاً ما دوستی داشتیم که مدتی است از او خبر نداریم و می‌خواستیم ببینیم تو او را می‌شناسی. گفتم از کجا حدس می‌زنید که من می‌شناسم؟ گفت مطالبی که او می‌گفت با آنچه که شما در این جلسات‌تان با این دوستانتان گفتید، خیلی شبیه است. ما حدس می‌زنیم که شما ارتباطی با او داشته باشید یا از او اطلاع داشته باشید. گفت این جزوه را آن فرد به ما داده بود که ما حدس می‌زنیم شما این خط را بشناسید. من نگاه کردم دیدم خط خودم است، گفتم بله خط من هست و آن فرد را می‌شناسم و حدس می‌زنم چه کسی را می‌گویید. حالا به این ترتیب ما به گروه منصورون وصل شدیم. بعد از آن که ارتباط‌مان قطع شده بود، این فرد برادری بود به نام شهید کریم رفیعی که در واقع هم‌دانشکده‌ای ما بود. البته او یک سال از من جلوتر بود. ایشان اظهار کرد که من به یک گروه مسلح منشعب از مجاهدین خلق وصل هستم و ما می‌خواهیم با شما کار کنیم. در پذیرش این همکاری، مبنای کار برایم مهم بود. لذا پرسیدم شما چه فکری می‌کنید؟ مبانی فکریتان چه چیزی است؟ به چه چیزی معتقدید و ایدئولوژی شما چه چیزی است؟ مثلاً شما راجع به اجتهاد و مرجعیت و تقلید چه اعتقادی دارید؟ اینها خیلی شاخصه‌های مهمی است که در آن مقطع در بحث‌های روشنفکری دینی اصلاً جایی نداشت. بعد معلوم شد که اینها به اصول و مبانی که ما می‌گوییم معتقدند ولی نه به آن دقتی که حوزه از آن سخن می‌گوید. نتیجه این شد که من جزوه «روش اجتهاد» استاد حسینی را به ایشان دادم و گفتم این را نگاه کنید، اگر شما این چیزهایی را که اینجا مندرج هستند، قبول دارید می‌تواند مبنای رابطه ما با شما باشد. بعد از اینکه اینها گفتند این جزوه را قبول دارند، این مبنای ارتباط ما شد و بعداً این جزوه، یک جزوه آموزشی در درون گروه منصورون شد. فردی هم که ما در قم با او تماس گرفتیم، بعداً فهمیدم آقای محسن رضایی هست و از این پس دیگر ارتباط ما با منصورون از طریق آقای محسن رضایی برقرار شد.

پس حضور استاد سیدمنیرالدین حسینی در گروههای مبارزاتی نقش فکری و هدایت شونده بود؟

آشنایی ما با آقای محسن رضایی باعث شد که گروه منصورون به این واسطه به آقای حسینی وصل شود. آقای حسینی عضو گروه منصورون به معنای مصطلحش نبود ولی می‌شود گفت گروه منصورون که الان آقای رضایی عهده‌دار اداره این تشکیلات بود، به مرحوم آقای حسینی مرتبط شد. معمولاً نشست‌هایی که آقای رضایی داشت، با هم خدمت آقای حسینی می‌رفتیم و در واقع از لحاظ فکری تغذیه می‌شد. آقای رضایی چون هم فرصت نداشت و هم به دلیل این که یک آدم مخفی بود و ساواک دنبالش بود، از ارتباطات خیلی پرهیز می‌کرد. ارتباطات بیشتر در حوزه مباحث اعتقادی و فکری بود.

کتاب «جبر تعادلی» هم در این دوره نوشته شد؟

«جبر تعادلی» مربوط به قبل از انقلاب و در همین دوره بود، ولی خیلی مرتبط با گروه منصورون نبود. آن تیمی که با مرحوم آقای حسینی روی مباحث فکری کار می‌کردیم، حاصل آن هست که در بحث‌های اقتصادی بود.

029

ثمره دیگر ارتباط با استاد حسینی چه بود؟

ارتباط ما با حاج‌آقای سیدمنیرالدین حسینی منشأ ارتباط با آیت‌الله راستی کاشانی هم شد. از این پس ما مسائل شرعی و اجازات شرعی‌مان برای اقدامات عملیاتی در گروه منصورون را از آقای راستی می‌گرفتیم و از طریق ایشان، خودشان یا بی‌واسطه یا باواسطه از امام اجازه دریافت می‌کردند.

یکی از اتفاقات مهم و سرنوشت‌ساز انقلاب به همین واسطه ایجاد شد. در شرایطی که اعتصاب کارکنان نفت در جنوب اتفاق افتاده بود و شرایط خیلی سختی حاکم بود، رژیم تلاش می‌کرد اعتصاب را بشکند و از آن طرف انقلاب هم به چنین اعتصابی نیاز داشت. بالاخره دستگاه ماشین جنگی رژیم به جنگ ملت آمده بود و نفت نیز نقش تعیین‌کننده‌ای داشت. لذا اعتصاب شرکت نفت یک اعتصاب تعیین‌کننده بود. در اینجا با واسطه آیت‌الله راستی که ایشان هم با پیگیری آیت‌الله شرعی با اتصالی که با علمای خوزستان برقرار شد یا داشتند گفتند که خیلی تحت فشاریم و اگر می‌توانید و می‌شناسید، گروه‌های مسلحی بیایند کمک بکنند و از مردم آنجا حمایت کنند خیلی خوب است؛ یعنی چنین تقاضایی از خوزستان از طریق آیت‌الله راستی و آیت‌الله شرعی مطرح شد. ما این مسأله را با گروه و آقای محسن رضایی در جریان گذاشتیم که یک چنین مسأله‌ای هست. خیلی زود پذیرفته شد که گروه در آنجا فعال بشود و به مردم کمک بکند تا رژیم نتواند اعتصاب مردم در شرکت نفت و حرکت مردم در آنجا را سرکوب بکند. لذا عملیات‌هایی که در سال 57 منجر به پیروزی انقلاب در جنوب انجام گرفت، با اجازه شرعی که از طریق آیت‌الله راستی اخذ می‌شد، برای حمایت از انقلاب مردم در خوزستان توسط منصورون انجام شد. ده‌ها عملیات صورت گرفت که خیلی هم مؤثر بود تا رژیم نتواند مبارزات مردم خوزستان را سرکوب کند. این هم از برکات ارتباط با مرحوم استاد حسینی و هدایت‌های ایشان بود.

این ارتباط بعد از انقلاب هم ادامه پیدا کرد؟

بعد از انقلاب، گروه‌های هفت‌گانه، یک گروه واحد به نام سازمان مجاهدین انقلاب را تشکیل دادند که دیگر ارتباط مرحوم آیت‌الله حسینی با گروه به معنای سابق نبود. بچه‌های منصورون یک ارتباط شخصی با ایشان داشتند. تشکیلات به معنایی که در سابق بود، وجود نداشت ولی آیت‌الله راستی به عنوان نماینده امام در سازمان انتخاب شد و تا زمانی که وجود داشت و رسمیت داشت، ایشان به عنوان نماینده امام در سازمان بود که در واقع منشأ این آشنایی و ارتباط هم مرحوم آقای حسینی بود.

ارتباط آیت‌الله راستی با گروه منصورون هم شاید منشأ این شد که امام ایشان را به عنوان نماینده خودشان انتخاب کنند. افراد مختلفی مطرح بودند که نماینده امام در سازمان باشند. از آنجایی که امام مطلع بودند ایشان با گروه منصورون ارتباط دارند، ایشان را به عنوان نماینده خودشان در سازمان انتخاب کردند که تا پایان رسمیت سازمان هم حضور ایشان ادامه داشت. بله، این یک شمه‌ای از ارتباطات ما با مرحوم آیت‌الله سیدمنیرالدین حسینی رحمه‌الله علیه بود.

در آن سالها ویژگیهای شخصیتی استاد حسینی چه بود که تأثیرگذاری بسزایی داشت؟

از لحاظ فکری مرحوم استاد حسینی در خیلی از مباحث، در منطق یا در اصول دیدگاه‌های مستقلی داشتند؛ البته در فقه نه. در آن زمان وارد مباحث اجتهادی فقهی نمی‌شدند. لیکن روی اصول، مباحث عمیق و حسابی داشتند. منتهی ما در این حوزه‌ها با ایشان ورود نکردیم. آنچه که ما استفاده کردیم بیشتر در مباحث اعتقادی بود؛ یعنی اصول اعتقادی، مبانی فکری، یعنی روی مسائل مربوط به مبانی فکری و اعتقادی.

ایشان تعبیری داشتند که اسلام صاحب یک نظام فکری است. این در آن مقطع گمشده ما بود. می‌گفتند اسلام از ساده‌ترین مسائل زندگی تا اداره نظام اسلامی حرف دارد، اندیشه دارد و برنامه داریم. این یک نظام فکری است. می‌گفتند از آن چیزی که در طبیعت جاری است و یک امر طبیعی است تا این که بخواهیم دنیا را اداره بکنیم، یک نظام فکری به هم پیوسته است که اسلام در مورد اینها حرف دارد.

دستگاه فکری ایشان از تغایر و اختلاف شروع می‌کرد، این که بین دو چیز اختلاف هست، بین حالات یک چیز تغییر هست، از اینجا شروع می‌کردند. بعد به عامل این تغییر می‌رسیدند که عامل این تغییر باید یک نیروی خارج از این دو باشد. بعد مثلاً خدا را از این طریق اثبات می‌کردند. بعد از طریق اثبات خدا به آثار و لوازم اعتقاد به خدا می‌گفتند تا به این می‌رسیدند که فرد باید دنیای خودش را اداره بکند، مجموعه محیط خودش را اداره بکند و باید بتوان دنیا را اداره کرد. این یک نظام به هم پیوسته است. شروع بحث‌شان از اینجا بود که ما بیشتر روی مباحث اعتقادی از ایشان استفاده کردیم و بعد هم به دلیل رشته تخصصی ما در اقتصاد، روی مسائل اقتصادی که بحث «جبر تعادلی» بود صحبت می‌کردند که در مباحث اقتصادی خودش یک مبنای فکری بود و بحث‌های دقیقی هم داشت.

جالب است که در آن مقطع من دانشجوی لیسانس بودم. در آن دوره لیسانسه‌ها باید در پایان یک رساله می‌دادند. من همین جبر تعادلی و تقریرات درس ایشان را تنظیم کردم و آن را در یک قالب ادبیات علمی حوزه اقتصاد ارائه کردم؛ البته گفتم که این حاصل مذاکرات ما با علمای حوزه علمیه است. با این که این بحث‌های اولیه بود، آن را مطرح کردم و با یک نمره بالایی در دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران پذیرفته شد.

ما بیشتر در حوزه مباحث اعتقادی و اقتصادی کار می‌کردیم. البته در دوران انقلاب بحث‌های حکومتی و ضرورت حکومت و تشکیل حکومت هم بود. بعد از این که امام آمدند، ضرورت تشکیل نظام مطرح شد و بحث‌هایی که در قانون اساسی پیش آمد. البته آن موقع من خودم عضو گروه فکری و ایدئولوژیک سازمان مجاهدین انقلاب بودم. در واقع مدیر آن مجموعه بودم و به همین روی، ما درگیر شدیم و ارتباط ما با آقای حسینی بعد از انقلاب در آن مقطع تدوین قانون اساسی، بر سر همین بحث یک ارتباط منظمی بود. سازمان مجاهدین انقلاب طرحی را برای قانون اساسی جمهوری اسلامی ارائه کرد که می‌شود گفت این طرح در بسیاری از موارد بر طرح‌های دیگری که در جاهای دیگر حتی در دولت بازرگان تنظیم شده بود فائق آمد و بیشتر مورد توجه نمایندگان خبرگان قرار گرفت. در آنجا هم اصل ولایت فقیه خیلی برجسته مطرح شده بود که این الهام‌گرفته از اندیشه‌های استاد حسینی بود.

منش فردی و اخلاقی و روش تفاهم ایشان چگونه بود؟

ایشان خیلی ذهن جوالی (جولان كننده) داشت یعنی شاید مهم‌ترین ویژگی فکری در مورد ایشان همین باشد که به یک حد خاصی قانع نبود. ایشان اولاً یک تیزهوشی ویژه‌ای داشت که بدون این که کتابی را از اول تا آخر بخواند، با یک تورق ساده و با نگاه به فهرستش معمولاً همه محتویات آن کتاب را متوجه می‌شد و گاهی وقتی بیان می‌کرد، چه‌بسا خیلی مسلط‌تر از نویسنده خود کتاب بود. من چون با شهید مطهری هم محشور بودم، یک چنین ویژگی را در ایشان دیدم. این ویژگی را من در مرحوم حاج‌آقای حسینی هم یافتم که البته خیلی خوب هم نقد می‌کرد. این ذهن جوّال ایشان باعث شد که هیچ وقت روی یک نقطه ثابت نماند. مثلاً شما مقطعی از سیر تطور فکری ایشان را تحلیل کنید. از یک نقاطی شروع شده و بعداً ابعاد گسترده‌ای پیدا کرده که چه‌بسا خود ایشان مثلاً آن مبانی قبلی خودش را نقد کند و قبول نداشته باشد. شاید به همین دلیل هم بود که شاگردهای ایشان هیچ گاه به لب اندیشه ایشان راه پیدا نمی‌کردند، چون ایشان مدام در راه تکوین بود. این جور نبود که یک چیزی در ذهنش باشد و بخواهد با یک مقدماتی به آن نتیجه برسد. مدام در حال تولید و تکثیر و در واقع تکوین فکر بود و تصورم این است که تا آخرین مراحل حیات ایشان ادامه داشت. شاید به همین دلیل هم هست که الان نمی‌شود فکر ایشان را تدوین کرد، چون مدام در حال تکوین و شکل‌گیری بود که- حالا نمی‌دانیم تقدیر الهی چه بود- اگر ایشان چند صباح دیگری بود، چه‌بسا خود ایشان می‌توانست این را تنظیم کند و یک مجموعه ارزشمندی می‌شد؛ هرچند تا این مرحله‌اش هم حقیقتاً ارزشمند است. ایشان اندیشه نو، مبانی خیلی نو، مدل‌های خیلی بی‌بدیل و بدیعی را ارائه کرد که همین الان هم ارزشمند است که‌ای کاش خود ایشان می‌توانست این را تدوین کند و نهایی کند. از لحاظ فکری این جوری است.

از لحاظ سلوک و رفتار هم ما یک دانشجوی ساده بودیم، خدمت ایشان می‌رفتیم و تقریباً همه پنجشنبه و جمعه‌ها ایشان درگیر کار با ما بود. البته جمعی بود و 5، 6 نفری بودیم که خدمت ایشان می‌رسیدیم. البته مشابه ما هم کسان دیگری هم بودند، نحله‌ها و محفل‌های دیگری هم بود که با ایشان ارتباط داشت ولی خیلی برای ما جالب بود که کسی در آن اوج که در حوزه امتیازات علمی داشت، می‌نشست و با تعدادی دانشجو بحث می‌کرد. ایشان گاهی ممکن است حرف‌های ما را هم حرف‌های خیلی سطح پایینی می‌دیدند، ولی کاملاً استماع می‌کردند و دل می‌دادند و بعد درست نقد می‌کردند و گاهی هم خودشان می‌گفتند که این حرف شما خوب است و من استفاده می‌کنم؛ یعنی آدم می‌دید که گاهی یک نکته تازه‌ای حتی از شاگردهای خیلی سطح‌پایین ایشان برای ایشان منشأ یک اندیشه‌هایی می‌شد.

یادم هست من یک بحثی را در آن مقطع مطرح کردم. یک ایده تازه‌ای بود که از اساتید ما که تازه هم از ژاپن آمده بودند، گرفته بودیم. وقتی برای ایشان مطرح کردیم، ایشان خیلی خوب گرفت و همین را به یک مسأله بسیار گسترده تبدیل کرد. ایشان می‌گفت که من این را تنظیم کردم و برای امام فرستادم که یک چنین ایده‌ای مطرح است. حالا مبانی فقهی‌اش را هم ظاهراً تنظیم کرده بود. خلاصه گفته بود که ما می‌توانیم در مباحث فقهی از این ایده استفاده کنیم.

حساسیت‌های ایشان که منشأ حساسیت‌های ما هم بود، روی همان مباحث شد و در آن مقطع واقعاً مایه نجات ما از آن شرایط بحران فکری شد. حساسیت‌های فکری ایشان این بود که خیلی پایبند و علاقه‌مند به اهل بیت بود یعنی در آن دعواهای خیلی عمیق فکری اعتقادی فلسفی، ایشان در جلسات حتماً برای ما روضه می‌خواند و وقتی هم روضه می‌خواند، خود ایشان به مراتب بیش از مستمعین ملتهب می‌شد، منقلب می‌شد و گریه می‌کرد. من یادم هست که بارها از ایشان شنیده بودم که من وقتی بیمار می‌شوم، با اشک چشمم که برای حضرت اباعبدالله‌الحسین(ع) که گریه می‌کنم، آن بیماری را استشفا پیدا می‌کنم.

ایشان در حد اجتهاد بود ولی هر مسأله شرعی را که سؤال می‌کردیم، می‌گفت این را باید به رساله امام رجوع کنید. ایشان مبلغ و مروج امام هم بود. از حیث اخلاقی هم ایشان واقعاً مؤدب به آداب دینی و اخلاق اسلامی بود. در همه جهات اهل خضوع و اهل احترام به دیگران بود. البته نسبت به کسانی که انحرافات فکری داشتند و آگاهانه آن انحراف را ادامه می‌دادند، خیلی سختگیر بود. من یادم هست با بعضی از افرادی که در حوزه اعوجاجاتی داشتند- بد نیست اسم هم ببریم- مثلاً بعضی از عناصر وابسته به باند مهدی هاشمی، گاهی جلساتی خدمتش بودیم. اینها می‌آمدند و بر سر مسائل فکری صحبت می‌کردند. ایشان اینقدر تند با اینها صحبت می‌کرد که گاهی صدای ایشان به بیرون از اتاق هم می‌رفت و صدای آنها بلند می‌شد. در مذاکراتی که با آدم‌هایی داشت که اهل علم بودند و اعوجاجات فکری داشتند، باند مهدی هاشمی، برادر مهدی هاشمی و کسانی مرتبط با آن طرز فکر بودند و اکثراً از کتاب شهید جاوید صالحی نجف‌آبادی هم حمایت می‌کردند، ایشان خیلی تند و عصبانی می‌شد. از آن طرف با کسانی که واقعاً از سر اعتقادی که داشتند هرچند اشتباه بوده باشد، خیلی با صبوری و متانت گوش می‌کرد، صحبت می‌کرد و پاسخ می‌داد.

بعد از انقلاب دیدگاه ایشان نسبت به انقلاب فرهنگی و تحول در علوم چگونه بود؟

تأسیس فرهنگستان با هدف استفاده از فرهنگ دینی بود. کار عمیقی انجام داد. خب اعتقادی به آنچه که بخصوص در حوزه علوم انسانی در دانشگاه تحت تأثیر غرب بود، نداشت. ایشان عمرش را مصروف این کار کرد و همّ‌شان را بر سر این گذاشت. اعتقادش هم این بود که ما باید یک نظام و چارچوب کلی ارائه کنیم و به دنبال رسیدن به یک الگو بود؛ چیزی که الان در فرهنگستان مطرح است، حاصل آن تلاش است، ولی متأسفانه فرصت نکرد آن را تمام بکند.

بدون دیدگاه

دیدگاه خود را منتشر نمایید