حاج کاظم دارابی در مراسم تشییع شهید شاطری میگفت که من 16 سال برای اسلام زندانی بودم اما معنویت مهندس حسام از من بیشتر بود. یک شب سرد به منزل حاج کاظم دارابی در تهران رفتیم و تا پاسی از شب با او خندیدیم و گریستیم.

شما پس از آزادی از زندان در آلمان، در چه تاریخی به لبنان رفتید و با شهید حسام خوشنویس چطور آشنا شدید؟

البته 30 سال است که من با لبنان ارتباط مستقیم و نزدیک دارم. از یکی سؤال کردند کجایی هستی؟ گفت اول سؤال کن همسرش کجایی است. چون خانمم لبنانی هست، من سالیان سال است که با لبنان ارتباط دارم. چون لبنان یک منطقه استراتژیک مسلمین-نه فقط نظام جمهوری اسلامی ایران- است، به همین خاطر من حدود یک سال بعد از حرب تموز، یعنی جنگ 33 روزه با خانم و بچه‌هایمان به لبنان رفتیم. توی این سفر که به لبنان رفتیم، من با بچه‌های خودمان و لبنانی‌ها ارتباط داشتم. در مراسم‌های مختلف مذهبی مخصوصاً ماه محرم، با مهندس حسام آشنا شدم. با سابقه‌ای که ما داشتیم، ایشان خیلی نسبت به من اظهار ارادت می‌کرد و من را خیلی دوست داشت، چون ایشان خیلی به بچه‌هایی که مقاوم بودند، اسیر بودند، از خانواده شهدا و اسرا بودند، احترام می‌گذاشت و در برابر این افراد و این خانواده‌ها خیلی متواضع بود. تا آنجایی که یادم هست در مراسم‌های عاشورا و ماه محرم، ایشان میدان‌دار عزاداری بودند. من هم کمی میدان‌داری بلد بودم. من و مهندس میدان‌دار این عزاداری‌ها و مجلس‌ها می‌شدیم. البته برادرهای دیگر هم بودند ولی ما توی این مراسم‌ها با همدیگر جمع می‌کردیم.

یک بار مهندس من را به جنوب برد، اول شرح حالی از ستاد بازسازی برای من توضیح داد. بعد از جنگ 33 روزه با توجه به اینکه اسرائیلی‌ها جنوب لبنان، منطقه بقاع، بعلبک، ضاحیه و مناطق مختلف را با خاک یکسان کرده بودند و واقعاً قلب هر انسانی به لرزه می‌افتاد و احساس مسئولیت می‌کرد، ایشان من را به جنوب لبنان برد و از این مشاری یعنی جاهایی که بمباران شده بود، جاهایی که زده بودند، مدارس، بیمارستان، کلیسا و مناطق مختلف بازدید کردیم و جاهایی که ستاد بازسازی کار کرده بود و جاهایی را که باید در آینده کار می‌کرد، برای من توضیح داد. دیگر ارتباطات‌مان خیلی زیاد شده بود و ارتباطات‌مان طوری شده بود که تقریباً هر روز همدیگر را می‌دیدیم. بعد ایشان یک بار به من گفت: «من دنبال یک آدم مثل خودم می‌گردم که شب و روز را نشناسد. صبح و ظهر و شب و نصفه‌ شب، «نمی‌توانم» نداشته باشد. من احساس می‌کنم تو یک آدم این جوری هستی و بیا با من همکاری کن.» من و خودش تنها صحبت می‌کردیم. با توجه به اینکه آن موقع معتقد بودم کار ستاد بازسازی در اصل برای مقاومت و برای مناطق محروم شیعه توی جنوب لبنان و مناطق دیگر است و برایم مسجل شده بود که آنجا نقطه استراتژیک ما هم هست، با جان و دل این کار را قبول کردم و به مهندس گفتم «من از همین الان 24 ساعته در خدمت شما هستم.» اصلاً هم به ایشان نگفتم که حقوق من چند است؟ ماهی چقدر می‌دهید؟ فقط گفتم باشد، هر جور صلاح خودت می‌دانی، من در خدمت شما هستم. بعد ایشان به بچه‌های ستاد بازسازی گفت که یک ماشین از ستاد را به من بدهند که من بتوانم ایاب و ذهابی را که به جنوب لبنان، بعلبک، بقاع و مناطق دیگر دارم، انجام بدهم. من به مهندس گفتم که مهندس! من خودم ماشین دارم و احتیاجی به ماشین ستاد بازسازی ندارم؛ چون ما یک سر داریم و هزار تا سودا، از صور می‌رویم صیدا، از صیدا می‌رویم نبطیه، از نبطیه می‌رویم جای دیگر. اگر یکی ما را ببیند، می‌گوید این با ماشین ستاد این ور و آن ور رفته و من این چیزها را نمی‌توانم تحمل کنم. پس من با ماشین خودم در خدمت ستاد بازسازی هستم و هیچ مشکلی هم ندارم. گفت نه و خیلی اصرار کرد. گفتم مهندس! خدا شاهد است که این جوری راحت‌ترم. گفت: باشد؛ هر جور خودت صلاح می‌دانی. گفتم تازه هر وقت ستاد می‌خواست جایی برود و به ماشین من احتیاج داشتند، مشکلی ندارد. چون ماشین من از این ماشین‌های دراز 7، 8 نفره بود، به جای این که از دو تا ماشین استفاده کنند، از یک ماشین استفاده می‌کردند. حتی به چند تا از راننده‌های ستاد بازسازی وکالت داده بودم که اگر می‌خواهند از مرز خارج بشوند و به سوریه بروند و برگردند، بدون این که من با آنها باشم، بتوانند خودشان بروند.

من در این دوره با مهندس شروع به کار کردم. خدا شاهد است بعد از 7-6 ماه یا یک سال، یک‌دفعه مهندس گفت حاج‌ کاظم! حقوقت چی؟ گفتم مهندس! من که با شما شرط حقوق نکرده بودم و دارم با جان و دلم کار می‌کنم. خلاصه یک مقداری معین کرد و گفت که می‌گویم برایت هزار و 500 دلار بزنند. من هم احتیاج داشتم و گفتم هر جور خودت می‌دانی، ولی خدا شاهد است بعد از شهادت مهندس، هر کی فهمید که حقوق من هزار و 500 دلار است و 24 ساعت این جور می‌دوم، تعجب کرد و باور نمی‌کرد که با توجه به امکاناتی که خودم داشتم و کاری که می‌کردم، حقوق من در ستاد بازسازی هزار و 500 دلار باشد. چون که کار من به خاطر پول نبود، به خاطر آن عشق و علاقه‌ای که به مردم لبنان، جنوب لبنان و مخصوصاً مقاومت حزب‌الله داشتم، این کار را قبول کردم. یکی از دلایلی که بیشتر قبول کردم، این بود که گفتم کار کردن در کنار یک فرد با این مشخصات و این تیپ و این تواضع، واقعاً آدم را خسته نمی‌کرد. ایشان یک انسان به تمام معنا بود. توی صحبت‌هایش، توی نشست و برخاست‌هایش، توی رفتارش با دیگران اصلاً تکبر نداشت. رفتار مهندس با وزیر، با کارگر، با رفتگر و با تمام افراد یکسان بود. هیچ وقت هم خودش را بالاتر از کسی نمی‌دید. این باعث شد که من عاشق رفتار و کردار و تواضع و مردانگی این مرد بشوم و قبول بکنم که در کنارش کار بکنم. قبل از اینکه مهندس این پیشنهاد را به من بدهد، خیلی جاهای دیگر به من کارهای خیلی بالاتری گفته بودند ولی هیچ کدامش را قبول نکردم، ولی عشق به مقاومت و عشق به مهندس باعث شد که من محکم پای کار ایشان بایستم.

طبق صحبت‌هایی که بود و رفت و آمدهایی که داشتیم، ما با همدیگر خیلی رفیق شده بودیم، رفیق خانوادگی شده بودیم، به خانه ما می‌آمد، ما به خانه‌شان می‌رفتیم و با همدیگر ارتباطات خانوادگی نزدیکی پیدا کردیم. خاطرات با مهندس زیاد است. مثلاً یک بار ایشان با واتس‌اپ یا اس‌ام‌اس یک چیزی برای من نوشت، ولی من پهلوی گوشی‌ام نبودم. محمدعلی به مهندس جواب داد. او به من زده بود «کجایی مرد خدا؟» محمدعلی به جای من جواب داده بود «من خانه‌ام.» بعد چون دیده بود کسی که صحبت می‌کند کاره‌ای است، گفته بود «من محمدعلی‌ام.» بعد او گفت «تو محمدعلی هستی، أنت تاج رأسی.» یعنی تو تاج سر منی. مهندس به پسر من می‌گوید تو تاج سر منی. بعد محمدعلی می‌گوید «نه، تو تاج سر منی.» مهندس جواب می‌دهد «نه، تو صد بار تاج سر منی.» بعد محمدعلی می‌گوید «نه، تو هزار بار تاج سر منی.» بعد مهندس می‌گوید «نه، تو میلیون مرتبه تاج سر منی.» با توجه به اینکه با من کار داشت ولی یک بچه گوشی را برمی‌دارد، این جوری با او برخورد می‌کند و می‌گوید تو تاج سر منی. مهندس علاقه زیادی هم به محمدعلی ما داشت، چون به چهار زبان صحبت می‌کرد و خیلی هم خوش‌مشرب بود.

IMG_6970

موقعی که مهندس شهید شد، من ایران بودم. توی همین خانه نشسته بودم که تلفن زنگ زد. فکر کنم من چهارمین یا پنجمین نفری بودم که بهم زنگ زدند و گفتند شنیدی مهندس شهید شده؟ من گفتم که نه! دو روز قبلش من با مهندس تلفنی صحبت کرده بودیم که قرار بود من به ایران بیایم و کاری برای ستاد بازسازی انجام بدهم. گفتم من 3-2 روز پیش تلفنی باهاش صحبت کرده بودم و چیزی نبود. بعد به لبنان و این ور و اون ور تلفن زدم که بچه‌ها تأیید کردند ایشان شهید شده است. بعد برنامه‌ریزی کردند که به ایران بیاید، بعد با بچه‌ها صحبت کردیم که اینجا بیاورند و بعد در شهرک شهید محلاتی تشییع بشود و بعد ببرند سمنان.

من از ایران به لبنان تلفن زدم. خانمم گوشی را برداشت. در آن حالت به او گفتم که مهندس شهید شد! مثل این که یک تیر به قلب این زن لبنانی بزنی، بی‌هوش شد. داد زده بود و همسایه‌ها ریخته بودند و فکر کرده بودند برای من اتفاقی افتاده است. گفتند برای شوهرش اتفاقی افتاده یا او را کشتند. به او می‌گویند کاظم طوریش شده؟ چرا داد می‌زنی؟ چه شده؟ گوشی هم قطع شده بود. همسایه روبه‌رویی ما هم تقریباً مهندس را می‌شناختند. بعد گفته بود نه، مهندس حسام شهید شد. آنها هم گریه می‌کنند. من به خانمم گفتم کارهایت را بکن و با احسان، پسر مهندس و خانمش هماهنگ بکن و با آنها به ایران بیا. آمدند دفتر ستاد بازسازی و از طریق دبی به تهران آمدند.

در این موقع که خانمم به طرف ایران آمده بود، دخترم هم با دختر کوچکم بیرون بود. محمدعلی مدرسه بود. ساعت 3 از مدرسه به خانه می‌آید. یک خدمتکار از اتیوپی توی خانه ما هست. محمدعلی به او می‌گوید مامان کو؟ خادم می‌گوید نمی‌دانم، رفت ایران. او فهمیده بود داد و فریاد و گریه كرده بود ولی زبانش خوب نیست. محمدعلی گفته بود چرا رفته ایران؟ گفت نمی‌دانم، یک ایرانی مرده و بابایت زنگ زد و گفت بیا ایران. اینها را محمدعلی تعریف می‌کند. هنوز نمی‌دانست مهندس شهید شده، کسی بهش نگفته بود. گفته بودند یک ایرانی مرده و مادرت به ایران رفت. این را آن موقع برای یک خبرنگار لبنانی تعریف کرد. می‌گوید من رفتم روی تختم دراز کشیدم و خسته هم بودم. خوابم برد. یک‌دفعه دیدم مهندس توی آسمان‌ها تا روی ابرها راه می‌رود و از من دور می‌شود. من هی دنبالش می‌دویدم که مهندس، انا ابن حاج‌ کاظم، انا ابن حاج‌ کاظم. من پسر حاج‌ کاظم هستم. ولی مهندس با من خداحافظی می‌کند و دستش را تکان می‌دهد و دور می‌شود. هرچه من می‌دویدم، او دورتر ‌شد. من تعجب کردم که چرا توی آسمان و روی ابرها راه می‌رود؟ محمدعلی این جوری فهمیده بود که کسی که شهید شده، مهندس بود. بعد از آن همسایه‌ها به او می‌گویند و این بچه خیلی تحت تأثیر قرار گرفته بود، چون مهندس خیلی او را دوست داشت، او را در بغل می‌گرفت و شوخی می‌کرد.

آن موقع که شما مهندس را برای اولین بار دیدید، حتماً درباره‌اش هم تحقیق کرده بودید تا با او همکاری کنید. در لبنان درباره‌اش چه می‌گفتند؟ بالاخره یک سالی از آمدنش می‌گذشت.

من درباره مهندس هیچ تحقیق نکرده بودم. چون وقتی من با مهندس آشنا شدم، او خودش و کارش را معرفی کرد و طولی نکشید که من با مهندس آشنا شدم. آن موقع مراسم‌هایی بود که هر روز همدیگر را می‌دیدیم. ما در برهه‌ای رفته بودیم که ماه محرم بود و هر شب در مساجد و عزاداری‌هایی که می‌رفتیم، همدیگر را می‌دیدیم. در آن 8-7 شب امکانش مهیا شد که با همدیگر قاطی شویم. در ماه رمضان هم همین طور بود.

بچههای لبنانی درباره شهید حسام چه میگفتند؟

آن موقع مهندس حسام داشت کار می‌کرد، یعنی مهندس حسام سرش توی کار خودش بود و چشم‌بسته ولی با عقل و منطق و سواد سیاسی، اجتماعی، کاری و مهندسی‌ای که داشت، کار می‌کرد. برایش اصلاً مهم نبود که ایکس چه می‌گوید، آنجا چه گفتند، گفته‌اند کج است، گفته‌اند راست است. او کار خودش را انجام می‌داد. چون سرش به کار خودش بود، همه مهندس را قبول داشتند. کسی زیاد درباره کار مهندس، صحبتی که بشود و تعریفش را بکنند، نمی‌کردند؛ ولی بعد از اینکه مهندس شهید شد، مردم و افرادی که با مهندس کار می‌کردند، بیدار شدند که چه تحفه‌ای، چه مردی، چه انسانی، چه طلایی را از دست داده‌اند. آن موقع فهمیدند که مهندس اینجا چه گفت، آنجا چه گفت، اینجا چه کار کرد، آنجا چه جوری برخورد کرد، آنجا چه جور با بچه‌ها فوتبال بازی کرد. اینها را یواش‌یواش مردمی که با مهندس ارتباط داشتند، گفتند. به همین خاطر بعد از شهادتش بیشتر شناخته شد. دنیا همین است. شما موقعی که طرف کار می‌کند و زحمت می‌کشد، آن جوری که باید و شاید نمی‌بینید. یک اتفاقی که برایش بیفتد، قدرش را می‌دانید. مثلاً پدر برای پسرش خیلی زحمت می‌کشد؛ آن موقع نمی‌بیند و حتی با او دعوا می‌کند. ولی بعد که برایش اتفاقی می‌افتد یا شهید می‌شود یا به حالت عادی فوت می‌کند، یک دفعه پسر می‌فهمد چه غنیمتی را از دست داده است. آنها هم در آنجا مثل پدر و پسر بودند.

حاجآقا! داستان آن عکس [عکسی که با امضاي رهبری انقلاب بر دیوار خانه است] چیست؟

این عکس را آقا برای من امضا کرد. یک کتاب انسان 250 ساله بود که به لبنان بردیم و ترجمه کردیم. بعد آقا خیلی تعجب کرده بود که کی با این سرعت آن را ترجمه کرد؟ می‌گفتند من کتاب را یکی دو سال است به دفتر داده‌ام و کسی به آن دست نزده است. کی به این سرعت آن را ترجمه کرده و آورده و به نمایشگاه کتاب رسانده؟ گفتند فلانی بود. گفت که هدیه به حاج‌ کاظم چی بدهیم؟ آقای مقدم گفته بود که حاج‌کاظم می‌خواهد شما این عکس را برایش امضا کنید. آقا خیلی دقت دارد که چیزی را امضا نمی‌کند. بعضی وقت‌ها قرآنی به خانواده شهدا می‌دهد که امضا می‌کند. بعد من با حوزه هنری مقاومت پهلوی آقا رفته بودم. داشتم درباره کتاب انسان 250 ساله که توی لبنان چاپ شده و مؤسسه توزیع 8-7 هزار تایش را هم مجانی پخش کرده، صحبت می‌کردم. گفت چرا مجانی؟ باید پول می‌گرفتید، چون کتابی که مجانی پخش بشود طرف برای خواندنش سهل‌انگاری می‌کند. اگر پول داده باشد، می‌خواند. همین طور که صحبت می‌کردیم، آقا گفت خدا ظلم ظالمان شما را به خودشان برگرداند. ذهن این شخصیت کجاها کار می‌کند که یک‌دفعه این جمله را به ما می‌گوید. همین که داشتم با آقا حرف می‌زدم، یک نفر آمد و به آقا گفت «حاج‌آقا! این چفیه را به من می‌دهید؟» آقا هم چفیه را از گردنش درآورد تا بهش بدهد. من گفتم «مولانا، این چفیه را من می‌خواستم بگیرم. من که تمام نکردم.» گفت: «حاج‌ کاظم! تو به چفیه احتیاج نداری، تو خودت هزار تا چفیه‌ای.» این حرف را که زد، همه موهای بدن ما راست شد.

از مدیریت شهید حسام بگویید. چه کاراکتر شخصیتی و مدیریتی داشت؟ مدل کارش چطور بود وقتی شهید شد، یکدفعه گل کرد؟ مادر عماد مغنیه گفته بود با این همه خرابی چه کار میشود کرد؛ عماد مغنیه گفته بود یکی دارد میآید که خیلی کاربلد است. این وجهه شخصیتی شهید را توضیح دهید.

کسانی که بی‌ریا کار می‌کنند- ما از این آدم‌ها کم داریم- نمی‌خواهد نشان بدهد که کار کردم، می‌خواهد کار انجام بشود. ایشان یک آدمی بود که توی کار کردن هیچ وقت پز کار خودش را نمی‌داد، ریا نداشت، متواضع بود و خستگی‌ناپذیر. خستگی‌ناپذیر بودن این آدم باعث تعجب خیلی از آدم‌های درست و مهندسین و تکنيسین‌های لبنانی شده بود. ایشان می‌گفت که ساعت 7 صبح کار شروع می‌شود. ایشان بعد از اذان ساعت 5 صبح بیرون می‌آمد که مثلاً اگر از بیروت به جنوب لبنان می‌رود و دو ساعت توی راه است، ساعت 7 سر کار باشد. چون که وقت‌شناس بود و کار را با دقت انجام می‌داد، کارهایی که آنجا انجام می‌داد، یک بود. تمام پیمانکاران لبنانی که دارند جاده‌سازی می‌کنند یا توی منطقه آسفالت می‌ریزند، شما سال بعدش بروی خراب شده است. ستاد بازسازی 5-4 سال است که جاده‌ای ساخته، هنوز هم جاده همان است، تکان نخورده، بالا پایین نشده، دست‌انداز ندارد، سوراخ نشده؛ چون که کار با دقت تمام انجام شده، با آزمایش انجام شده، همین طوری فله‌ای کار نکردند، بریز و برو نبود تا خودت را نشان بدهی. اگر کار با دقت انجام نمی‌شد، خراب می‌شد و دقت ایشان توی کار باعث شد تا سمبل بشود.

سیدهاشم صفی‌الدین توی مصاحبه‌ای که ما خودمان برای مستندی گرفتیم، می‌گفت موقعی که مهندس حسام برای اولین بار به لبنان آمد و با ما برای بازسازی جلسه گذاشت، ما گفتیم ما یک ماه می‌نشینیم و نقشه‌ریزی می‌کنیم که کار را چگونه شروع کنیم. ما یک مهلت یک‌ماهه می‌خواستیم که بگوییم کار چه‌جوری شروع می‌شود. ایشان به ما گفت چی؟! یک ماه دیگر تازه می‌خواهید کار را شروع بکنید؟! نخیر! ما از فردا کار را شروع می‌کنیم! و واقعاً از فردا صبح کار را شروع کرد. ما تعجب کردیم تا یک ماهی که به اینجا آمد و ما می‌خواستیم تازه شروع کنیم، او تمام جاده‌ها را با لودر و گریدر و بولدوزر باز کرده بود، شروع به کار کرده بود، قراردادهای پیمانکارها را بسته بود و همه کارها را به هم چسبانده بود و این برای ما الگو شد. سیدهاشم صفی‌الدین این حرف را زد. می‌گفت این برای ما یک الگو شد که این جوری هم می‌شود کار کرد. ما نمی‌دانستیم که این جوری هم می‌شود کار کرد.

این خستگیناپذیری، صفتی بود که توی این شهید خیلی عجیب بود. در همین بحث خستگیناپذیری چندتا خاطره بگویید.

من یک خاطره در این مورد دارم. یک بار با همدیگر به طرف بعلبک و هرمل و بقاع رفتیم. این جوری حساب کنید که ما بعد از نماز ساعت 5 صبح بیرون آمدیم، ساعت 2 و 3 بعد از نیمه‌شب همان شب برگشتیم؛ یعنی نماز صبح رفتیم و نماز صبح برگشتیم. یک جایی که می‌رفت، باید کارش را تمام می‌کرد و برمی‌گشت. این جوری نبود که وسط راه بگوید خسته شدیم و برویم استراحتی بکنیم و چای بخوریم و برگردیم. همه کارهایی که می‌کرد، بدون استثنا بی‌وقفه بود. اینکه خودش را خسته ببیند یا بخواهد استراحتی بکند، نبود.

شده بود که آدمهای بزرگ کم بیاورند؟ مثلاً با هم برای بازدید این ور و آن ور میرفتند…

آره، او جلو می‌افتاد و می‌رفت! او می‌رفت و می‌گفت بیایید. حالا یکی خسته می‌شد یا یکی آب می‌خواست، فایده نداشت.

شهید یکسری کارهای ویژه میکرد، مثلاً پارک مارونالرأس…

ببینید، موقعی که اسرائیل جنگ را شروع کرد، گفت می‌خواهیم حزب‌الله را نابود کنیم. می‌خواستند حزب‌الله و مقاومت را نابود بکنند، می‌خواستند باعث بشوند مردم شیعه جنوب لبنان کوچ کنند و از آنجا بیرون بروند، به جای دیگر بروند و خیلی از مردم برنگردند. به خاطر این دمار را طوری کرد که هزاران خانه را با خاک یکسان کرد که مردم بگویند به کجا برویم؟ هیچ چیز نداریم. گفت که باید با این بمباران لبنان را 20 سال به عقب برگردانیم. این را صریحاً گفتند و در اخبار هست. منظور اسرائیل کشور لبنان نیست، می‌خواست حزب‌الله و مقاومت را 20 سال نابود کند و به عقب ببرد؛ ولی مهندس علیه آن جمله اسرائیل گفت من کاری می‌کنم که لبنان 20 سال جلو بیفتد. واقعاً هم این جوری شد.

hadyqat iran-maroon (332)

واقعاً معجزه بود که بازسازی به این سرعت تمام شد. می‌گوید «انتصار حرب تموز هو اعمار دمار بعد حرب» یعنی بازسازی بعد جنگ، تکمیل‌کننده پیروزی جنگ 33 روزه بود. اگر آن بازسازی به این سرعت شروع نمی‌شد و به این مردم نمی‌رسیدند، واقعاً شکست خورده بودند؛ چون بازسازی خیلی مهم‌تر از آن بود. نیروی مقاومت جلوی اسرائیل ایستاد و اسرائیل را شکست داد، ستاد بازسازی آمد و پیروزی را تکمیل کرد. اگر به این سرعت بازسازی نمی‌شد، شاید خیلی از مردم برنمی‌گشتند. می‌گفتند کجا برویم؟ با چه وضعی؟ با چه امکاناتی؟

خود شهید میگفت اینها دنبال این بودند که مردم را روبهروی سیدحسن نصرالله قرار بدهند؟

بارک‌الله! یکی از دلایلش هم این بود.

من آمار دقیق به کیلومتر ندارم ولی حاج حسن میگفت 800 کیلومتر جاده بازسازی شد.

نه، فکر کنم کمتر بود. تمامي مشاری، تمام کارهایی که ستاد بازسازی کرد، ترمیم مساجد، ترمیم کلیسا، ترمیم مدارس، ترمیم بیمارستان‌ها و جاهایی که ضربه دیده بود و بمباران شده بود و پل‌هایی که زده بودند که کلاً نابود شده بود، بازسازی شد. همچنین جاده‌های مختلف که 800 کیلومتر نبود، توی ذهنم هست که حدود 350، 400 کیلومتر یا بیشتر بود.

پروژه ویژه شهید چی بود که برای خودش خیلی مهم بود؟

پروژه ویژه شهید پارک مارون‌الرأس بود. مهندس به این پارک مارون‌الرأس خیلی علاقه داشت. یعنی اصلاً ذکرش آنجا بود. اسرائیل با آن وحشتی که ایجاد کرده بود، می‌خواست دست‌کم مردم را از مرزها کمی آن طرف‌تر ببرد. این پارک مارون‌الرأس روی تپه مشرف به فلسطین اشغالی است و اشرافیت این پارک، طوری ساخته شده که بچه، بزرگ، کوچک، زن و مرد به آنجا می‌آیند و قلیان می‌کشند و کباب سرخ می‌کنند و دودش به طرف اسرائیل می‌رود. می‌گفت دودش توی چشم آنها می‌رود! این جرأت مردم و مقاومت را می‌رساند که آنجا می‌نشینند. با توجه به اینکه آن طرف تانک‌های اسرائیلی رد می‌شوند و توپ‌ها از مرز پیداست، آنجا مرکزی است که بچه‌های کودکستانی را برای تفریح می‌آورند. مثلاً عکس‌هایی هست که بچه‌های کودکستانی را لب مرز آنجا می‌آورند تا توی پارک سرسره‌بازی کنند. مهندس عاشق آن پارک مارون‌الرأس بود. ما یک بلندگو آنجا گذاشته بودیم، صحبت‌های سیدحسن نصرالله قبل و بعد از جنگ 33 روزه را با صدای خیلی بلند پخش می‌کردیم. یک دوربین‌های خیلی بلندی توی طبقه سوم و چهارم آن پارک هست که زوم می‌کنی و آن طرف را می‌بینی. به همین خاطر مهندس خیلی به آنجا علاقه داشت.

حاجی به ایشان نمیگفتند که اینجا پارک نزن، اسرائیل اینجا را میزند و خراب میکند؟

تا آنجایی که من اطلاع دارم نه. زمین آنجا هم مال شهرداری بود. شهرداری زمین داد و ستاد بازسازی آنجا را ساخت، یواش‌یواش هم ساخت. خیلی هم کمک مردمی بود، هم مردمی ایران، هم مردمی آنجا.

در این مدت که شما با شهید حسام بودید، دیدارهای خاصی نرفتید؟ با مقامات ارشد ایران، مقامات ارشد لبنان، مقامات ارشد حزبالله مثلاً حرف و بحث خاصی شده باشد یا مثلاً بگویند نکنید، نمیتوانید؟

چرا! مثلاً یک جایی بود به اسم مرز بواب‌الفاطمه. این یک جاده است که ستاد بازسازی ساخته و لب فنس فلسطین اشغالی است که از بالا تا آخرش 5-4 کیلومتر هست. این جاده درست از لب سیم خاردار رد می‌شود. جاده را هم ساخته بودند، پیاده‌رو نداشت. توی این پیاده‌رو آشغال و چیزهای فرسوده و درخت خشک‌ شده بود. بعد مهندس می‌خواست با لودر، گریدر و بولدوزر این پیاده‌رو را بکشد. ارتش و نیروهای حافظ صلح سازمان ملل آمد که نگذارند کار بکنند. مهندس می‌گفت من از دولت مجوز دارم، نیروهای حافظ صلح سازمان ملل کی هست که می‌خواهد جلوی من را بگیرد؟ کار کنید! یارو نشست پشت بولدوزر و کار کرد. بعد تازه حزب‌الله و خیلی‌ها گفتند آقا نمی‌شود به این سرعت کار کرد، جنگ می‌شود! گفت جنگ بشود! ما داریم پیاده‌رو درست می‌کنیم. کار را ادامه داد و لب فنس که آن طرف دیده می‌شد، پارک زدند و برای بچه‌ها وسایل بازی گذاشتند. بعد اسرائیلی‌ها دیدند توی این نقطه، این یک منبع تبلیغات ضداسرائیلی شده که بچه‌ها و بزرگ و کوچک می‌آیند و می‌نشینند و قلیان می‌کشند و چای می‌خورند و کباب درست می‌کنند. بعد اسرائیلی‌ها آمدند و سرتاسر این را دیوارهای بتنی 7-6متری کشیدند که هیچ کس آن ور را نبیند.

به محض ورود شهید حسام، سینیوره نخست وزیر لبنان با او درگیر شد. ماجرای آن درگیری چه بود؟

سینیوره آن موقع بعد از جنگ 33 روزه نخست‌وزیر لبنان بود. اینها طوری برنامه‌ریزی کرده بودند که حزب‌الله توی جنگ 33 روزه نابود بشود؛ یعنی حتی عربستان سعودی، قطر و اینها با هم هماهنگ بودند که تا آنجایی که می‌شود حزب‌الله را بزنیم و نابود کنیم. آن موقع که هیأتی از ایران به آنجا رفت که ما به عنوان ستاد بازسازی می‌خواهیم کمک کنیم و اشرافیت داشته باشیم، سینیوره قبول نکرد و گفت نه، همان طور که عربستان سعودی و قطر به ما کمک کردند، شما به ما پول بدهید و ما خودمان جاده و پل می‌سازیم. شما اگر به اینجا بیایید و خودتان اشرافیت داشته باشید، دخالت در امور سیاسی ما کردید؛ ما خودمان باید کار را دست بگیریم. ایران قبول نکرد و گفت ما پول نداریم که به کسی بدهیم، ما باید خودمان کار کنیم و روی کار اشراف داشته باشیم. اگر دولت لبنان می‌خواست پلی بسازد 2 میلیون دلار صورت می‌داد، ولی مهندس با 200، 300 هزار دلار ساخت، چون در کار خیلی دقت می‌شد و دزدی نداشت و روی پیمانکارهایی که کار می‌کردند، اشرافیت داشت که اگر کم و زیاد می‌شد، جلوی آن را می‌گرفت. یکی از دلایل موفقیت مهندس این بود که ایشان توی داد و ستد مالی خیلی دقت زیادی داشت. مثلاً اگر به یک پیمانکاری پولی می‌داد، صورتحساب، امضا، پروتکل، جلسه، سی‌دی، دی‌وی‌دی و ثبت انجام می‌داد و همه چیز آن قابل پیگیری بود. نقطه‌ای که قابل پیگیری نباشد، توی پرونده این آدم نیست. وقتی که سینیوره قبول نکرد و درگیر شدند، آمدند و از طریق وزیر غازی العریضی از حزب دروز مجوز گرفتند و کار را شروع کردند. تا آنجایی که شنیدم سیدحسن هم گفت کار را شروع کنید و محل هیچ کس نگذارید. کار را شروع کردند و کار واقعاً تک شد. یک بار سینیوره توی رادیو و تلویزیون رفت و گفت این همه می‌گویند کار شده و شلوغ می‌کنند، کاری نشده است. خبرگزاری‌ها چند روز بعدش با مهندس حسام صحبت کردند و گفتند سینیوره نخست‌وزیر لبنان می‌گویند کاری انجام نشده، شما چرا شلوغش می‌کنید؟ مهندس گفت: «ما توی ایران یک مثلی داریم که می‌گوید اگر کسی که خواب است را هل بدهی بیدار می‌شود، ولی اگر کسی خودش را به خواب بزند، شما صد بار صدایش کنی، بیدار نمی‌شود.»

بله، روزنامه‌های لبنان این را با تیتر بزرگ خطاب به سینیوره زدند که «نمی‌شود تو را بیدار کرد…»

آره به سینیوره خندیدند که مهندس چنین مثالی زده بود؛ یعنی سینیوره می‌داند که کار شده ولی خودش را به خواب زده و دارد کار را کوچک و کم جلوه می‌دهد.

رابطهاش با بچههای حزبالله چطور بود؟ مثلاً همسر شهید میگفت وقتی بعد از شهادت ما پیش آقاسید رفته بودیم، ایشان اسم واقعی شهید را نمیدانست که حسن شاطری است.

آره امکانش هست که سید هم نمی‌دانست، چون دلیلی نداشت که بداند.

بعد از شهید حسام عاقبت ستاد بازسازی چه شد؟ چون خود شهید میگفت من کارم توی لبنان تمام شده است.

درست است، کار ستاد بازسازی تمام شده بود. یک مقدار وسایلی که آنجا داشت، الان دارد کار می‌کند و منفعتش هم به خود مردم آن منطقه می‌رسد.

حاجآقا! از کارهایی که شهید در سوریه میکرد و درباره شهادتش هم مقداری صحبت کنید.

کارش در سوریه هم بازسازی بود. مناطق اطراف حرم حضرت زینب(س) که ضربه دیده بودند…

با هم سوریه رفته بودید؟

چند باری برای زیارت رفته بودم، چون من معتقدم حضرت زینب(س) را نباید تنها گذاشت. اطراف حضرت زینب(س) باید همیشه پر باشد. توی همین درگیری‌ها هم ما زیارت می‌رفتیم و می‌آمدیم. صبح می‌رفتیم و شب می‌آمدیم. با خانم و بچه‌ها هم می‎رفتیم و برمی‌گشتیم. آن مناطق را بچه‌ها آزاد کرده بودند. آنجا یک دفاع مدنی مثل بسیج ایران تشکیل شده که از مردم سوریه خودشان آنجا دفاع می‌کنند. یک مسأله‌ای که به نظر من در ایران خیلی باید رویش کار بشود، این است که باید به ایرانی‌ها مخصوصاً خیلی از مردمی که کمتر در جو سیاست خارجی ایران هستند و نمی‌دانند، فهماند که الان دفاع کردن از خاک عراق و سوریه و لبنان، دفاع از خاک ایران است؛ چون داعشی‌ها و سردمداران داعشی‌ها که امریکا و فرانسه و اروپایی‌ها و اسرائیل و قطر و سعودی‌ها هستند، برای ایران دندان تیز کرده‌اند. اینها ایران را می‌خواهند. می‌خواهند شاخ ایران را بزنند. ولی توی هر مرحله که شروع کردند ایران را بزنند، هیبت ایران الحمدلله روز ‌به ‌روز بیشتر شده، چه توی لبنان، چه توی سوریه، چه توی عراق. شما دقت کنید وجود داعش به نفع ما بود. اینها داعش را برای نابودی ما و درگیری بین مسلمان‌ها متولد کردند، ولی شما ببینید عراقی‌ها با ایران سالیان سال جنگ داشتند، حتی شیعه و سنی هنوز برخورد بد را با ایرانی‌ها داشتند ولی بعد نفوذ داعش توی عراق و کمک بلاعوض و بدون شرط و شروط ایران باعث شد که عراقی‌ها مخصوصاً کردهای عراق با ایران دوست نزدیک بشوند. اگر ایران آن تدبیر را به خرج نداده بود و کمک نکرده بود، اربیل را گرفته بودند، رمادی را گرفته بودند و 6-5 کیلومتری بغداد بودند. ما نمی‌خواهیم بگوییم عراقی‌ها هیچ کار نکردند، آنها هم بالاخره کشته و شهید دادند و کمک کردند.

حاجآقا! درباره شهادت شهید هم بگویید.

مهندس حسام اصلاً ترس از شهادت نداشت. من می‌دانم که خیلی‌ها به شوخی هم که شده می‌گویند ان‌شاءالله شهید بشوند ولی او وقتی می‌گفت اللهم ارزقنا شهاده، می‌شد در چهره و چشم‌هایش دید که از ته دل این حرف را می‌زند. خدا شاهد است من این جوری نیستم. انسان، انسان است. هیچ کس نمی‌تواند بگوید من به تمام معنا کارم درست است. اما با توجه به شناختی که توی این 6-5 سال داشتم واقعاً دیدم خواسته‌اش شهادت بود. 30 سال است که این آدم از خانواده‌اش دور است. طبق شنیده‌های ما، بعد از اینکه ازدواج می‌کند، می‌رود. می‌رود و می‌آید، می‌رود و می‌آید. پدرش توی یک مصاحبه‌ای گفت که 30 سال است که او برای ما مثل یک شهید است، یعنی 30 سال است که رفته و نیست و نمی‌آید. شهادتش هم همان طور که شنیدید توی سوریه بود و داشت از سوریه به لبنان می‌آمد که بين راه شهید م

بدون دیدگاه

دیدگاه خود را منتشر نمایید